اینم تقدیم به همه ی دوستای عزیزم...

نوشته شده توسط خدیجه در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 9:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
قصه ی من و تو نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم
چقدر این زندگی زیباست که من بعد از چه طولانی زمانی
یافتم عشق و تو را با هم
تو را من دوست می دارم
و با تو زنگی زیباست و بی تو...
بگذریم این سخن بی جاست
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود
اگر بهار می دانست
برایم غنچه ی سرخ گلی را می شکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمی دانست
گمان می کرد روز آخر دیدارمان
همان روز بهاری است
و شاید من خودم هم این چنین بودم
پذیرایت شدم با بوسه و لبخند
تنت چون دیدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا
غروری سهمگین و وحشت آور بود
که از چشم تو می بارید
و من با خویشتن گفتم:
چگونه این غرور سهمگین را بوسه باید داد؟
که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود
تو را من دوست می دارم
تو هم آیا مرا؟
اما سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سکوتت بود
سکوتی سخت و وحشت زا
که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم
ولی جرئت به خود دادم
و یک بار دیگر آرامتر اما
زمام سر نوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم
تو را من دوست می دارم
تو هم آیا مرا؟
ولی اینبار تنت با حالتی مبهم به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود
تو را من دوست می دارم
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا خندان به بند سرنوشتم سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما رو سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت:
این دو را از هم جدا سازید
صدای تن ولی می گفت:
لبها را به هم دوزید
و ما عمدا صدای عقل را از گوش می راندیم
و بعد از آن هم آغوشی خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد
و من سهم بزرگی از تو را در سینه می دادم
نفس هایت
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و دیگر سرنوشت روح نا معلوم
که از دنیای بعد از مرگ ما جیزی نمی دانیم
همان سهمی که بی او
عشق آیا سرد می گردد؟
و من اندیشه کردم
عشق بی او گرم تر از هر زمانی بود
من آری نفسهای تو را در سینه می دادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جز کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود ومن باور نمی کردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رویا و
آیا هیچ رویا بود
و یا عین حقیقت بود و من رویایش می دیدم
به هر تقدیر شیرین بود
به هر صورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتانم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نئشه هایش را
و زیبا بود
و بی اندازه زیبا بود
خواب روح بیدارم
و احساس جدیدی بود
این در خواب بیداری
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سر فصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود
نفس ها اضطراب انگیز
بدن ها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمین بوسه ها سوزان
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم
که لذت ترس را می کشت
و بوسه تو بر صدها جهنم باز می ارزید
و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دل ها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین ورود باعث شد؟
تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی برای خویش بردارم
ولی امروز می دانم که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یک قدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از تو باز پرسیدم
تو را من دوست می دارم
و در پاسخ به این تردید
و در حالیکه لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضح تر از هر جمله پاسخ داد:
آری دوستت می دارم
و من جنبش شهوانی خون در رگم آن روز
پیام بوسه ها را درک می کردم
و آیا دوست می دارم
همین احساس را در خویش می گنجاند؟
یقینا پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از من نسبت به تو در دوست دارم خواهد بود
و خواهم داشت شاید بیشتر
که تا امروز کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بر دارد
و شاید بی تو نتوان بود
شاید بهترین باشد
و اینک در فرود شعر "دلتنگم"
برایت جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشارم
و گر چه بوی تو روی تنم مانده است
و گر چه در سکوت کوچه می بینم تو را آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو سکوت خانه سنگین بود
کدامین شعر من گویا ترین شعر است؟
برای بی صدا بودن
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بی آغازم تو را آرام خواهد کرد؟
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا؟
هرگز...
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام
آیا تو را هم مرگ خواهد برد؟
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش
و بی پرسش ترین پاسخ
یرای آدمی مرگ است
و روزی می رسد آن لحظه ی آخر
یکی از ما دو خواهد مرد!
و ما بی هم...
چگونه می شود؟
هرگز
و این گونه و به جبر عشق
من بر آخرت مومن ترین گشتم
و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
و با این دید محشر روز زیباست
و با این وعده دوزخ بهترین ماواست
وتصنیف بلند عشق تو امروز
تو را در اوج تو می دیدم
و پرسیدم که شادی چیست
غیر از این که تصنیف بلند عشق را در اوج بینی؟
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم
نه با اندوه باید ماند
نه عشق را باید از خود راند
پانوشت:
با عرض معذرت اسم شاعر یادم نیست
من این شعر دو دوبار تایپ کردم(بار اول بر اثر یک اشتباه ناقابل همه ی مطلب پاک شد)
و در آخر قسمت هایی که پر رنگ تر و بزرگ تر از بقیه هست قسمت هایی هست که من خیلی دوستشون دارم...

نوشته شده توسط خدیجه در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 12:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و
بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.
نوشته شده توسط خدیجه در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 12:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نامت روي هيچ خياباني نيست
وقتي هنوز دستي هست كه هَل بدهد
يا پائي كه لگد بزند
ترديد ندارم!...
.
.
هر دايره عمر، درختي است
كه براي بالا رفتن اش
پاهايمان كافي نيست.
...............( باران سپید )
فقط سال نو مبارک
نوشته شده توسط خدیجه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 1:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه كلبه دور از همه كس
واسه من و تو واسه ما
یه جای دنج و خلوتی
یه جایی دور از آدما
یه باغچه از گلای رز
بارون پشت پنجره...
یه زندگی سبز و پاك
شیرین ترین روزای عمر...
برای خدای روی زمینم
نوشته شده توسط خدیجه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 10:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
نوشته شده توسط خدیجه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 10:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من برای تو که امید منی
به چه سوگند خورم
به فریبایی رخساره ی ماه
به غباری که در افتاده به راه
یا به رازی که نهفته به نگاه
به چه سوگند خورم
به پر چلچله ی جسته ز بام
به غم مرغک افتاده به دام
به شرابی که بلغزیده زجام
به چه سوگند خورم
به غم مهر تو و این دل سرگشته ی من
به شراری که خیالت زده بر سینه و تن
به شکوهی که در افتاده به دامان چمن
یا به این خلوت دلگیر و توان سوز دل خسته ی من
به چه سوگند خورم
به پریشان شدگان ره اقلیم خیال
من قسم می خورم ای مادر فرزند نواز
که دل سوخته در مهر تو می سوزد باز

نوشته شده توسط خدیجه در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 9:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بیدار بودیم و همه خواب
خواب بودیم و همه بیدار
ندیدی روی دیوارم چه دیده ام !
دنیای من موازی دنیای تو قد کشیده است ...

نوشته شده توسط خدیجه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 3:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بی تو هیچم به خدا پیش دل من بنشین
قدر این سینه پر مهر بدان
در دل خسته بمان
منم و خانه ویرانه دل
بی تفاوت مگذر از در میخانه دل
مشکین ساغر پر امید را
ای همه هستی من
این نفس ها به خدا ارزان نیست
شاید امروز که بگذشت نباشم فردا
آه شاید که نبینی دل گرم
پیش دل من بنشین ای دوست
و خدا داند از همه هستی خویش
بی تو سیرم ای دوست
نوشته شده توسط خدیجه در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در اشتیاق پرواز، بیآسمانترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک همنشینم
نفرین به چشمهایم ـ این حفرههای تاریک ـ
آخر چگونه ای دور! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه میشد
نزدیکتر بیایی،تا از تو گُل بچینم؟
در کوچههای تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بیتو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمریست
در آرزوی پرواز، بیآسمانترینم
نوشته شده توسط خدیجه در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 7:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من شقایقها را با تو شناختم.
شقایقهای باران خورده و شقایقهای زخمی و هم شقایقهای پرپر.
هیچ کس مثل تو شقایق را معنا نکرد.
ای باغبان باغهای بی کران عشق.
واینک چند تا طرح از خودم.
دیروز هم بازی من
اسباب بازی های بی جان بودند.
ولی امروز هم بازی من توهستی.
تا انتهای زندگی.
وقتی امد غریبه بود.
وقتی رفت غریبه شد.
دلم زندگی خود را باز در شعر جست.
از لحظه عاشق شدن.
نفسهایم را شمردم.
بیا به اندازه نفسها با من باش.
عشق ابی
احساس ابی
اندیشه ابی
پس تو چرا در سیاهی گم شده ای.
اگه یه تیر انداز بودم
دل تو را نشانه می گرفتم
تا دلم را به سوی دلت پر تاپ می کردم.
تقدیم به دوست عزیزم شقایق گلم که خیلی وقته ازش خبر ندارم
نوشته شده توسط خدیجه در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 8:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به یاد آرزوهامان که می میرند سکوت می کنیم سنگین تر از فریاد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
شهریور 1385
طراح قالب
POWERED BY